پارت 4
*همینطور که منتظر بودم سرم توی دستم تموم بشه تا زودتر مرخص بشم در اتاق باز شد ، با دیدن شخصی که وارد شد چشم هام گشاد شد *
عزرائیل: الان بهتری ؟
* زبونم بند اومده بود ، انتظار نداشتم بیاد دیدنم *
عزرائیل: ببینم نکنه بجز اینکه بالت شکسته زبونت هم قطع شده !؟
*ابروهاش رو بالا انداخت و نگاه خونسردش رو بهم داد *
امیلی : م...متاسفم فرمانده ... الان بهترم ... ممنون که اومدید دیدنم
عزرائیل: باید پیش متخصص گفتار هم بری چون فکر کنم لکنت زبون داری ...
*گونه هام سرخ شد *
امیلی : متاسفم قربان فقط دستپاچه شدم ...
عزرائیل: بخاطر من ؟
*چشم هام گشاد شد و گونه هام سرخ شد *
امیلی : نه ! ... یعنی اره ولی نه .. منظورم اینه که انتظار نداشتم بیاید دیدنم برای همین ...
*دست هاش رو توی جیبش فرو کرد و روی صندلی کنار تخت نشست *
عزرائیل: اولاً که تا تو هم یکی از سرباز هام هستی و رفتارم باهات مثل بقیه سرباز ها عادیه ... و درضمن مایکل بهم زور کرد که بهت سر بزنم ... ظاهراً قبل از من اون پیشت بوده
امیلی : بله ... جناب مایکل اومده بود که از اینکه خوبم مطمئن بشه ...
عزرائیل: هه .. برای همین منو مجبور کرد بیام دیدنت ... مسخرست
*با تمسخر زیر لب گفت و باعث شد بیشتر خجالت بکشم ، از جاش بلند شد *
عزرائیل: حالا که مطمئن شدم خوبی دیگه کاری ندارم ...
*سمت در رفت *
عزرائیل: راستی به مایکل بگو که خیالش راحت باشه که اومدم دیدنت
*بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از اتاق بیرون رفت *
عزرائیل: الان بهتری ؟
* زبونم بند اومده بود ، انتظار نداشتم بیاد دیدنم *
عزرائیل: ببینم نکنه بجز اینکه بالت شکسته زبونت هم قطع شده !؟
*ابروهاش رو بالا انداخت و نگاه خونسردش رو بهم داد *
امیلی : م...متاسفم فرمانده ... الان بهترم ... ممنون که اومدید دیدنم
عزرائیل: باید پیش متخصص گفتار هم بری چون فکر کنم لکنت زبون داری ...
*گونه هام سرخ شد *
امیلی : متاسفم قربان فقط دستپاچه شدم ...
عزرائیل: بخاطر من ؟
*چشم هام گشاد شد و گونه هام سرخ شد *
امیلی : نه ! ... یعنی اره ولی نه .. منظورم اینه که انتظار نداشتم بیاید دیدنم برای همین ...
*دست هاش رو توی جیبش فرو کرد و روی صندلی کنار تخت نشست *
عزرائیل: اولاً که تا تو هم یکی از سرباز هام هستی و رفتارم باهات مثل بقیه سرباز ها عادیه ... و درضمن مایکل بهم زور کرد که بهت سر بزنم ... ظاهراً قبل از من اون پیشت بوده
امیلی : بله ... جناب مایکل اومده بود که از اینکه خوبم مطمئن بشه ...
عزرائیل: هه .. برای همین منو مجبور کرد بیام دیدنت ... مسخرست
*با تمسخر زیر لب گفت و باعث شد بیشتر خجالت بکشم ، از جاش بلند شد *
عزرائیل: حالا که مطمئن شدم خوبی دیگه کاری ندارم ...
*سمت در رفت *
عزرائیل: راستی به مایکل بگو که خیالش راحت باشه که اومدم دیدنت
*بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از اتاق بیرون رفت *
- ۱.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط